![]() |
![]() |
|
| تحلیل سینمای ایران و جهان با هدف رسیدن به یک تئوری سینمایی متناسب با سینمای ایران |
|
عیدی وبلاگی: در همین مدت کوتاهی که از عمر وبلاگم میگذره ، بر خلاف همه دوستانی که معتقدن دوستی های وبلاگی یه جور دوستی مجازیه ، ناب ترین دوستی ها رو در میون همین وبلاگ های نازنین تجربه کردم. دوستی وبلاگی خارج از اینکه تو رو مجذوب چهره ها ، پوششها و مسائل ظاهری دنیای قاراشمیش امروزی کنه ؛ تو رو مستقیم به روح و تفکرات عاشقانی از جنس خودت ، از همونهایی که به عشق قلم و جستجوی حقیقت مینویسن ؛ پیوند میزنه. به هر حال به لطف حضور گرم دوستان عزیزم که توی این مدت با هم پیوند وبلاگی بستیم و به بهانه نوروز 1386 خواستم یه عیدی وبلاگی نا قابل بهتون داده باشم. فکرم این بود که با اسم وبهای عزیزتون یه شعر بگم . خیلی هم سعی کردم. ولی چون اصلآ شاعر نیستم ؛ نتیجه کار این شد که میخونید. امیدوارم بی ذوقی من رو به بزرگیتون ببخشید. برای اسم وبتون لینک هم گذاشتم تا با کلیک روی اون بتونید وارد وبتون بشید. از دوستان وبلاگ نویس سینماییم هم به دلیل اینکه حتی اگر حافظ شیرازی هم بودم ؛ نمیتونستم اسم وبشون رو وارد این شِبه شعر کنم پوزش میخوام. ضمنآ بخشهایی که در [ ] آمده اند هیچ ربطی به این شاهکار هنری ندارن. پیشا پیش سال سبز، شیرین ، شاد ، و با شکوهی رو براتون آرزو میکنم.
دوباره نو خواهم شد نوروز را به هفت سینِ ستم سِجن سگ دو سیلی سادگی وسراب جشن میگیرد. دوباره نو خواهم شد آنگاه که صلح جهان از پشت مردمک رویا بین ها وبه ساز عشقولانه ی ناقصات العقول شهر به سو تفاهمی اتمی، مصلوب میشود. [ خفه بشید الهی با اسم این وبلاگاتون. خفه شدم تا این تیکه رو گفتم.
دوباره نو خواهم شد آنگاه که هیچ سفره ی سال نویی ماهی بزرگی را به معده ی نوادگان کل قربون هدیه نخواهد داد. [ تا دفعه ی دیگه به اسم من نظر ندید این را کدام دست در کدام کتاب نوشت ؟ که زندگی به فاصله ی تلخی یک نخ سیگار میآید میرویاند میمیراند. و میرود.
و آن که بود که میگفت: همیشه یکی بود ... که یکی نبود راست میگفت. چرا که آنگاه که زیر پوست شهر با صدای پای عشق نوشته های عاشقانه ام را چال میکردم ؛ در کنار پنجره سبکی تحمل پذیر هستی را نفس میکشید.
راستی شما را و شراب ؛ امسال دیگر به ساز کدام نی پرست عاشق و به ساغر کدام ساقی دوباره نو توانم شد؟
راستی را شما را و خدا دوباره نو توانم شد؟ .............. .............. .............. دوباره نو خواهم شد.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 11:31 قبل از ظهر توسط زرتشت |
|
|
بدون عکس: "من به درخت آینده معتقدم نه به نهال دیروز." جبر و اراده: با عزیزی در رابطه با عمیق ترین بحث فلسفی بشریت مباحثه میکردیم ؛ ساعتها و گاه شاید سالهای عمرمان را. نتیجه: آنجا که بحث از" باید " هاست اراده الهی است که فرمانروایی میکند و آنجا که بحث از " چگونگی " هاست ؛ اراده انسانی. باید اقرار کنم که اولین باربود که به چنین نتیجه ای رسیده بودم. مباحثه همیشه لذتبخش است بویژه برای آنانکه که تشنه حقیقتند و رهایی را فریاد میکشند. اما من پرسشس بی پاسخی داشتم : " چگونگی " ها را آدمی چگونه اختیار میکند؟ آیا "چگونگی" ؛ متغیری از " باید " های اجتماعی و " نباید "های فطری نیست؟ به معنای دیگر آیا انسان همیشه وابسته " باید" ها و" نبایدهای " ساختگی اجتماعی و فطری نیست؟ ... این سـؤال بی پاسخ ماند و دوست عزیز من ؛ " من" را به جبرگرایی و بی ارادگی متهم کرد. گفتم: احمد کسروی را میشناسی؟ گفت: آری !!!!... گفتم: کسروی قدمتی صد ساله در تایخ روشنفکری ایران دارد و حضرت حافظ را که قدمتی پانصد ساله در دوران منورالفکری پارسی دارد به اتهام جبر گرایی در هم میکوبد. ... کدام را میپسندی؟ حاففظ هزاره را یا کسروی سده؟... گفت: کسروی. ... مکث کردم. آیا تفکر حقیقی بشری چیزی جز این از من میخواست؟ ... گفتم: اراده انسانی برتر است یا حقیقت الهی؟ .... گفت:اراده انسانی. مکث کردم. آیا حقفیقت را توان مکث کردن نیست؟ ... فریاد کشیدم: یادم هست هشت ساله بودم که در سریالی تلویزیونی چنگیز متولد شد. در دستان کودکیش خون بود. آیا اراده الهی نمیدانست که او روزی چنگیزی خونخوار خواهد شد؟ ... گفت: میتوانست که چنگیز نباشد. ... غرق اندیشه بودم: جبر یا اختیار؟ ... انسان را به کدام حکم به مسلخ جهنم باز میکشانند؟ ... اگر که جهنمی باشد؟ ...جبر یا اختیار؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 اسفند1385ساعت 0:3 قبل از ظهر توسط زرتشت |
|
|
سیزده ( قسمت دوم ) : چیه؟ ... باز هم که من رو خر فرض کردید. مگه نگفتم با این نشانه گذاریهای احمقانه داستان به این قشنگی رو خراب نمیکنم. بهتون بر نخوره ولی خیلی آی کیوتون پایینه که فکر کردید بعد از تحمل اون فشار عظما و کلی بد و بیراه شنیدن و ضایع شدن ؛ اون بلیط نازنین رو دو دستی پیشکش اون دختر خانوم میکنم. آخه دیوونه ها اگه بلیط رو میدادم به اون بعدش خودم چه خاکی به سرم میکردم؟... بگذریم داشتم میگفتم. ... برگشتم. دیگه شکی نداشتم که از من خیلی خوشش اومده ( ای ول اعتماد به نفس) . رفتم کنارش ایستادم. ولی مگه میتونستم حرف بزنم؟ لالمونی گرفته بودم. مثل بید بگم ، کم گفتم ؛ ولی باور کنید مثل دیاپازونی که از صدای رضا زاده به ارتعاش در اومده میلرزیدم. خاک تو سر دهاتیم بکنن همیشه تو گفتن جمله اول مثل خر تو گل گیر میکردم . آخه چی بگم؟ یه دفعه یاد اون جمله همیشگی افتادم : " ببخشید میتونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟ " ... نه. خیلی چیپه. ضایع است. سریع میفهمه بچه شهرستانی هستم و تازه اومدم تهران. باور کنید چهار صد جمله مختلف از تولستوی و داستایوفسکی و ... تو ذهنم رژه رفت تا نمیدونم چی شد که آخرش باز هم رسیدم به همون جمله کلیشه ای و احمقانه. دل رو زدم به دریا و گفتم هرچه بادا باد. خیلی متین و شمرده گفتم: با همون لبخند دیوونه کننده ش و با همون نگاهی که پوست و استخوون روح آدم رو میلرزوند گفت: - آره. ... یادتون نمیاد؟ کف کرده بودم. اول از همه از صدای زیبا و با وقارش و دوم از اینکه الکی الکی یه چیزی تو هوا گفته بودم درست از آب در اومده بود. مغزم رو زیر و رو کردم ببینم کجا دیدمش. خلاصه هر چی این پوکدونی رو به کار انداختم یادم نیومد. آخه مگه میشه من چنین فرشته ای رو دیده باشم و از ذهنم پاکش کرده باشم؟ خیلی محترمانه با کلی تعجب گفتم : - متأ سفم. ... یادم نمیاد. ... قبلأ کجا زیارتتون کردم؟ میدونید چی گفت؟ ... حالا نمیخواد به مختون زیاد فشار بیارید. قبلأ یه بار همه تون رو تست کردم. میدونم همه تون آی کیوتون صده . خیلی محترمانه گفت: - .................... جهنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اِه . ... با خودم فکر کردم : " مگه میشه؟... چرا یه دفعه اینجوری و با این جدیت گفت جهنم؟... بچه پررو . یه خرده نگاهش کردم چی به خودش گرفته. تازه اصلأ از اولش اون داشت من رو با نگاش قورت میداد. ولی بیخیال نباید کم بیارم." سریع از شوکی که به من وارد کرده بود ؛ اومدم بیرون و با یه لبخند ملیح گفتم: - اِه ... چه جالب... یادم اومد. ... جهنم ، طبقه دوم بود. ... البته شما از طبقه هفتم اومده بودید. آره آره خوب یادم میاد که یه طناب بزرگ بسته بودن به موهاتون و از سقف آویزونتون کرده بودن. ... جرمتون چی بود؟ ... آه یادم اومد : بد حجابی. ...خوشحالم که دوباره میبینمتون . ... چند وقته برگشتید؟ - برنگشتم ؛ دارم توش زندگی میکنم. ... البته فکر میکنم شما من رو اشتباه گرفتید. ... چون تا اونجا که یادمه من فقط توی جهنم ناظر بودم و این شما بودید که برای گرفتن یه بلیط همه جور فلاکتی رو تحمل میکردید. باز هم لبخند زد ولی اصلأ لبخند زیبایی نبود. بد جوری زده بود توی ذوقم. بی معرفت صاف دست گذاشته بود رو نقطه ضعف من. ولی از حاضر جوابیش خوشم اومده بود.یه ته لهجه ی خاصی داشت. معلوم بود تهرانی نیست. نمیدونم چرا دلم به شکل غریبی میخواست حقیقت پشت پرده روحش رو کشف کنه. خندیدم. - شخصیت جالبی به نظر میرسید. ... البته به شرطی که شوق سینما رو با فلاکت اشتباه نگیرید. خندید و نگاه عمیق و معنا داری کرد وگفت: - ناراحت نشو. جواب شوخیت رو میخواستم بدم. - شما اهل کجایید؟ - جهنم. ... همشهری هستیم ؛ نه؟ و باز هم خندید. - بدم نمیاد همشهریتون باشم. ... راستی چه فیلمی رو میخواید ببینید؟ - شب نشینی در جهنم. وباز هم خنده ای بلندتر. مونده بودم بهش چی بگم. هر چی میگفتم جواب سر بالا میداد. نگاهم افتاد به ساعتم. کم کم باید فیلم رو شروع میکردن. میون دو راهی گیر کرده بودم. نه دوست داشتم یه پلان از فیلم رو از دست بدم و نه دلم میومد از این دختر خانوم عجیب جدا بشم. یه خرده خودمو جدی گرفتم و گفتم: - ببخشید فیلم داره شروع میشه و من باید حتمأ ببینمش. میتونم بهتون شماره بدم؟ - من از کسی شماره نمیگیرم. - ... ولی هیچ چیز مطلق نیست. همیشه استثنا هم وجود داره. - بله . ... اما بهتون گفتم که ... فکر میکنم شما من رو اشتباه گرفتید. - میتونم بپرسم چرا این فکر رو میکنید؟ نگاهی به ساعتش انداخت و یه خرده اطراف رو نگاه کرد و گفت: - من تا دو ساعت دیگه بیکارم . اگه دوست داری میتونیم تو این فاصله با هم باشیم. چه آزمون سختی. اصلأ دلم نمیخواست بعد از اون همه بدبختی فیلم رو نبینم. اما خواهش دل رو هم نمیشه نادیده گرفت. گفتم : - خوشحال میشم بیشتر با شما آشنا بشم. همه وجودم به لرزه افتاده بود. قلبم چهار نعل تو سینه میتاخت. حال غریبی داشتم. تا حالا هیچ دختری اینجوری مسخم نکرده بود. یه نگاه به بلیط سینما که تو دستام مچاله شده بود انداختم و بی درنگ گذاشتمش تو جیبم. صاف توی چشای هم خیره شده بودیم. هیچوقت اون نگاه از جلوی چشام پاک نمیشه. یه هاله اشک توی چشمهاش نشسته بود. خیلی آروم گفت : - بیست هزار تومن میگیرم. ... فقط هم یه بار. ... خونه که داری؟ انگار یه بمب هسته ای تو روحم ترکید. خشکم زد. باورکردنی نبود. آخه اصلأ بهش نمیخورد. ... بدون اینکه چیزی بگم راهم رو کج کردم. نمیتونستم دیگه بهش نگاه کنم. دوست نداشتم اون چشمها رو با یه تصور دیگه ببینم. آروم رفتم تو سینما. ولی همش روی پرده دو تا چشم میدیدم که یه هاله اشک پوشونده بودش و بی وقفه میگفت: " بیست هزار تومن میگیرم. ... " . دیگه هیچ وقت به هیچ نگاهی اعتماد نکردم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت 2:15 بعد از ظهر توسط زرتشت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
میخواستم تنها از سینما بنویسم اما درد مردمانم و سایه سیاه سرزمینم مانعم شد. سینمای نوین تنها در زهدان جامعه ای نوین شکوفا میشود. ...
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
سینمای ایران سینمای جهان شعر یادداشت و مقاله داستان کوتاه |
|
RSS
|